درباره ما

هنگام وب از کجا اومده ؟

سلام من مجید بهادری هستم و خیلی خوشحالم و باعث افتخار من هست که شما زمان با ارزش خودتون رو برای شناخت بیشتر مجموعه هنگام وب اختصاص دادید .

داستان هنگام وب از یک اشتباه و یک عشق قدیمی شروع میشه :

زمانی که من در مقطع دبیرستان بودم ( حدودا ۱۵ سالگی ) علاقه بسیار زیادی به کامپیوتر و مباحث مربوط به کامپیوتر داشتم در حدی که کامل به اسمبل کردن یک کیس … نصب انواع برنامه و بازی ها و …. مسلط بودم حتی به صورت محدود برای دوستام و هم کلاسی هام بازی و برنامه نصب میکردم و یه پول کمی هم در می‌آوردم .

البته اون زمان این مهارت ها رو با کلاس رفتن یا دوره گذروندن بدست نیاورده بودم .

راستش رو بخواین تو محلمون یه کافینت بود که من هر روز از راه مدرسه میرفتم اونجا و به بهانه خرید فلان جنس یه سوال درباره کامپیوتر هم ازصاحب کافینت که یه آقای محترمی به نام رحمان بود می‌پرسیدم و به این روش و با کچل کردن اون بنده خدا به این سطح از مهارت رسیده بودم .

  • این عشق و علاقه‌ی من به کامپیوتر تا جایی بود که برای انتخاب رشته ی دبیرستان هم میخواستم وارد رشته کامپیوتر بشم و کامپیوتر بخونم .

اما روزی که برای انتخاب رشته به هنرستان جدید رفتم یه اتفاق بد همه چیز رو عوض کرد ، به لطف مادرم که همراهم بود و مشاوره کاملا غلط و غیر قانونی ناظم اون مدرسه و تصمیمی که مادر و ناظم احمق اون مدرسه به جای من گرفتند قرار بر این شد که من به جای رشته کامپیوتر وارد رشته حسابداری بشم چون پول توشه و بازار رشته کامپیوتر اشباع شده  !!!

بله … به همین راحتی و در عرض کمتر از ده دقیقه گند زده شد تو زندگی و علاقم و آیندم .

وارد رشته ای شدم که نه علاقه ای به اون داشتم نه شناختی نسبت بهش داشتم و از همه‌ی اینها  بدتر این بود که مجبور شدم این رشته رو تا مقطع کارشناسی هم تحمل کنم و ادامه بدم البته به زور خانواده .

حدودا هفت سال از زندگیم و عمرم و کلی پول رو صرف راهی کردم که دیگران برام تعیین کرده بودن.

خلاصه این هفت سال گذشت و من بالاخره فارغ‌التحصیل شدم.

بعد از فارغ التحصیلی هم خب مثل هر جوان دیگه ای رفتم به دنبال کار تو این بازار کار آشفته .

حدود یک سال پس از فارغ‌التحصیلی من همچنان در جست و جوی کار بودم و خب هر بار بنا به دلایلی تو مصاحبه های کاری رد می‌شدم .

تو این مدت به هر کسی هم که می‌شناختم ، رو انداختم و کمک خواستم ولی باز هم هیچ توفیقی حاصل نشد و نتونستم کاری متناسب با رشته‌ای که خونده بودم پیدا کنم .

البته من تو این مدت یکسال بیکار نشسته بودم و سعی می‌کردم مطالبی که در طول مدت تحصیل خوانده بودم رو مرور کنم که یادم نره حتی چند تا دوره هم رفتم و شرکت کردم تا مهارتم تو بعضی از چیز هایی که نیاز بازار کار بود بالا بره اما هیچ کدوم فایده‌ای نداشت .

در نهایت پس از یکسال و خورده ای به این نتیجه رسیدم که این راه من رو به جایی نمی‌رسونه و باید مسیرم رو عوض کنم .

یه مدت طولانی به این قضیه فکر کردم که دقیقاً سراغ چه شغلی برم ، چه کاری رو شروع کنم ، و مدام پیش خودم می‌گفتم : آخه من که مهارت دیگه ای ندارم ، کار و حرفه ای هم بلد نیستم ، چکار کنم ، از کجا شروع کنم و …

نمیخوام دروغ بگم ولی تو اون مدت یکسال به لحاظ احساسی هم خیلی داغون بودم و سر خورده شده بودم از همه چیز و همه کس و همه جا هم نا امید شده بودم ، فشار خانواده و سرکوفت هاشون از یه طرف ، بی پولی من از یه طرف ، بیکاری و سردرگمی از یه طرف خلاصه اینکه همه چیز خیلی داغون بود .

در واقع به طور کاملاً واضحی به آخر خط رسیده بودم  .

تو مدت یکسالی که به دنبال کار می‌گشتم ، یکی از دوره هایی که جهت حرفه ای شدن در بازار کار در اون شرکت کردم دوره ICDL بود . شرکت کردن در این دوره باعث شد اون شعله ‌ی عشقی که هفت سال قبل در من خاموش شده بود دوباره روشن بشه . زمانی که من تو این کلاس شرکت کردم مثل این بود که دوباره عشقم رو در آغوش بگیرم … دوباره کامپیوتر … دوباره مائوس و کیبورد … صدای فن کیس و واااو … از این بهتر نمی‌شد ، بالاخره به عشقم رسیدم !!

این دوره تقریباً حدود یک سال طول کشید و به جرات میتونم بگم این یک‌سال یکی از بهترین و زیباترین سال های عمر من بود . یادمه تمام مطالب رو کاملا با دقت گوش می کردم و تو خونه هم کلی مطالب رو تمرین می‌کردم . اونقدر علاقم زیاد بود که اصلا نه تمرین کردن های زیاد برام سخت بود و نه تایم کلاس که حدودا هفت ساعت بود .

نمی‌خوام الکی از خودم تعریف کنم ولی تو کلاس من از همه‌ی هم دوره ای های خودم درسم بهتر بود و در واقع شاگرد اول کلاس بودم ، این در حالی بود که تو دوره دانشجویی من همیشه وضعیتم متوسط رو به ضعیف بود .

خلاصه این دوره هم به اتمام رسید و من با نمره صد از صد نمره قبول شدم .

اما خب همچنان بیکار بودم .

یک ماه آخر اون دوره یکساله که بیکار بودم دیگه تقریبا هیچ کجا دنبال کار نمی‌رفتم چون میدونستم همون حرف های همیشگی رو می‌شنوم و رد میشم ، از طرفی هم خیلی خیلی نا امید شده بودم ، همش هم تو این فکر بودم که چه راه جدیدی رو شروع کنم و چجوری گلیم خودم رو از آب بکشم بیرون.

 

حالا سرتون رو درد نیاورم و زودتر بگم که چی نجاتم داد ….

 

همون طور که پیش تر گفتم در عین اینکه از همه کس و همه چیز نا امید شده بودم اما همش به فکر پیدا کردن چاره بودم .

خوب یادمه که یک روز تو اتاقم کف زمین دراز کشیده بودم و همیجور داشتم به همه چیز فکر میکردم و دنبال راه چاره بودم که یهو  برای اولین بار تو مدت اون یکسال گریم گرفت واقعا احساس تنهایی و ناتوانی کردم چون واقعاً هیچ کس بهم کمک نمی‌کرد ، هیچ نقطه امیدی نبود همه تو سرم میزدن و واقعا دیدم که هیچ تکیه گاهی ندارم اون موقع شاید برای اولین بار در تمام زندگیم خیلی خالصانه و کاملا ناخواسته گفتم خدایا تو کمکم کن یه راهی جلوی پام بذار ، هیچ کس رو ندارم که کمکم کنه تو بهم کمک کن .

شاید باورتون نشه اما پنج دقیقه هم نشد که من این جمله رو به زبون آوردم و زندگیم به طور کامل عوض شد .

یهو یه جرقه تو ذهنم خورد که چرا مجید نمیری سمت اون چیزی که بهش عشق و علاقه داری تو که دیگه چیزی برا از دست دادن نداری ، کار و شغلی هم که نداری ، صبح تا شب هم که بیکاری و وقتت آزاده پس دیگه چی مانع تو هستش ؟

شروع کردم به این موضوع فکر کردن که تو زندگیم به چه چیز هایی علاقه دارم کلی چیز به ذهنم رسید که سعی کردم همه رو روی کاغذ بنویسم .

ظرف چند روز نزدیک به صد تا ایده نوشتم و بعد شروع کردم به بررسی هر کدوم که ببینم با توجه به شرایطم کدوم مورد رو در پیش بگیرم بهتره . یک ماه بعد از این اتفاق کم کم آدم های جدیدی وارد زندگیم شدن که اصلا فکر نمی‌کردم یک روزی وارد زندگیم بشن و اسباب و وسایلی برام جور شد که هر جور حساب و کتاب می کردم امکان نداشت به این نتیجه برسم که یکروزی بهشون دست پیدا کنم . با کمک خدا که اسباب و وسایل رو برام جور کرد ، کمک فکری صادقانه اون افراد روشن فکر و دلسوز و تلاش و اراده ی بالا و کار خستگی ناپذیر خودم بالاخره تونستم به طور کامل در مسیر درست قرار بگیرم ، مسیری که عاشقش بودم و بعد از اون هم هر روز اتفاقات خوب برای من رقم خورد تا به الان . در نهایت بعد از مدتی که در تلاش برای پیدا کردن مسیرم در فصل جدید زندگیم بودم کم کم به فکر راه اندازی کسب و کار خودم افتادم و بعد یه مدت تحقیق برند خودم یعنی هنگام وب رو تاسیس کردم ، البته نه اینکه برم دفتر اجاره کنم نه … از اتاق خودم تو خونمون شروع کردم .جالبه بدونید که کارم رو کلا با دویست هزار تومان که تو حسابم بود شروع کردم . این رو هم اضافه کنم که مشکلات بسیاری سر راهم بود و هنوز هم هست ، همچین خیلی رویایی و ساده جلو نیومدم ، ولی از اونجایی که من می‌دونم خدا پشتم هست و کمکم می‌کنه و خودم هم به مسیری که درش قرار دارم عشق و علاقه دارم با دل و جون به سمت مشکلات میرم و هر کدوم رو که حل میکنم کلی ازش درس میگیرم و قوی تر میشم … کلی به تجربم اضافه میشه … تو حوضه کاری خودم قوی تر میشم و خیلی چیز های دیگه .